دونه دونه ...اروم اروم...باز داره رد ميشه ثانيه هاي رنگارنگ زندگيم...
گاهي وقتا از خودم ميپرسم تكليفم چيه وسط اين همه بدو بدو. و گاهي وقتا درموندگي...
*بهت فكر ميكنم و دلم اندازه ي يه دنيا ميگيره...
*زل ميزنم به صفحه هاي مات كتابم وميرم از ته شروع ميكنم به خوندن...اخر قصه و مثل هميشه يه پايان شيرين كه هيچ وقت واقعيت نداره...
*مسيج ميزنم و مدام خطا...
*حوصلم سر ميره...گوشي رو ور ميدارم ...شماره رو ميگيرم...بوق اشغال...
انگار امروز تو يه جزيره ي دور افتاده گير كردم...
*دلم ضعف ميره...مزه ي شيرين كيك و زير زبونم حس ميكنم ...نرمه...حال خوبي پيدا ميكنم...
*دور خودم ميچرخم...حالا همه چي داره با من ميچرخه...تند تند...
*صداي اروم سه تار گوشمو قلقلك ميده...كنارش ميشينم و اون غرق نواختنه...
همه چي گنگه...حس میکنم تو یه هاله ی تار و نامرئی گیرم...حس میکنم دورم از همه چی...حتی از خودم...
****
رمز بودن تو يه جايي بين اين حلقه هاي پيچ پيچ زندگي گمه...كاش بشه پيداش كرد...
شروع....دوباره ميام...دوباره اغازو پيش رفتن...
همه چي برام غريب بود...همه چي خاكستري و كدر...رفتم تا دوباره جلا پيدا كنن(همه چي حتي خودم...)
و حالا...
شايد هيچي عوض نشه...شايد نشه رابطه ها رو سبز كرد...رابطه هاي خشك و تو خالي رو...شايد نشه اوضاع هميشه رو به راه بمونه...شايد نشه همه چي به اصلش برگرده...شايد دنيا تا ابد تو خواب عميقش بمونه و نخواد صداتو بشنوه...
بايد موند...ادامه داد ...زندگي جريان داره...مثل هميشه...

ابي اسمون بالاي سرم موج ميزنه،موهام تو خنكاي نزديك پاييز تو دست باد تاب مي
خوره،و سرما اروم اروم خودشو نشون ميده،باز خورشيد زرد و كدر رو برگاي بيحال و بيرمق ميتابه و دست ر نگي پاييز رو بهشون ميكشه و اونا تو رنگ طلايي پاييز پير و خشك ،اماده ي بازي بادن،تاب خوردن تو دست باد و شكستن زير عابراي بيرحم كه هيچ وقت صداي خورد شدنشونو نمي شنون،...و باز من...باز همون حس سرد پاييزي داره سراغم مياد،اين بار دلتنگش شدم،اينبار ازش بدم نيومده،اينبار دوسش دارم،حتي غروباي دلگيرشو،حتي تنهايي ظهراي زرد و كدرشو،دوسش دارم،داره مياد،اروم اروم و بي صدا،داره مياد ،ميدوني...اينبار اومدنش منو ياد تو ميندازه،ياد وجود سبزت ،ياد رفتنت... ،اون اومد و تو رفتي،تو هم اروم رفتي و بي صدا،صداي تو رو هم هيش كي نشنيد،تو هم با بازي باد از شاخه ات جدا شدي و رفتي،...دلم خيلي برات تنگ شده،...دوباره صداي باد مياد،يادته؟همون هوهوي مرموز ش،دوباره مياد،دستشو رو برگا ميكشه و ميبردشون،كاش برگا هيچ وقت همبازي باد نميشدن،كاش باد ...اما نه...نميشه...باد ،پاييز ،همه چي بايد باشه،تا زندگي هم باشه،تا سبزي برگا ديده شه،...
دلم برات تنگه،اونقدر كه ميخوام سوار اسب باد شم و بيام پيشت،كاش ميشد،...


لینک ثابت
