تبليغاتX
دختر بهار
رمز بودنجمعه پنجم آبان 1385 14:27

دونه دونه ...اروم اروم...باز داره رد ميشه ثانيه هاي رنگارنگ زندگيم...

گاهي وقتا از خودم ميپرسم تكليفم چيه وسط اين همه بدو بدو. و گاهي وقتا درموندگي...

*بهت فكر ميكنم  و دلم اندازه ي يه دنيا ميگيره...

*زل ميزنم به صفحه هاي مات كتابم وميرم از ته شروع ميكنم به خوندن...اخر قصه و  مثل هميشه يه پايان شيرين كه هيچ وقت واقعيت نداره...

*مسيج ميزنم و مدام خطا...

*حوصلم سر ميره...گوشي رو ور ميدارم ...شماره رو ميگيرم...بوق اشغال...

 انگار امروز تو يه جزيره ي دور افتاده گير كردم...

*دلم ضعف ميره...مزه ي شيرين كيك و زير زبونم حس ميكنم ...نرمه...حال خوبي پيدا ميكنم...

*دور خودم ميچرخم...حالا همه چي داره با من ميچرخه...تند تند...

*صداي اروم سه تار گوشمو قلقلك ميده...كنارش ميشينم و اون غرق نواختنه...

 

همه چي گنگه...حس میکنم تو یه هاله ی تار و نامرئی گیرم...حس میکنم دورم از همه چی...حتی از خودم...

         ****

رمز بودن تو يه جايي بين اين حلقه هاي پيچ پيچ زندگي گمه...كاش بشه پيداش كرد...

 

نوشته شده توسط فرانك لینک ثابت
دوباره...شنبه هفتم مرداد 1385 12:46
 

شروع....دوباره ميام...دوباره اغازو پيش رفتن...

همه چي برام غريب بود...همه چي خاكستري و كدر...رفتم تا دوباره جلا پيدا كنن(همه چي حتي خودم...)

و حالا...

شايد هيچي عوض نشه...شايد نشه رابطه ها رو سبز كرد...رابطه هاي خشك و تو خالي رو...شايد نشه اوضاع هميشه رو به راه بمونه...شايد نشه همه چي به اصلش برگرده...شايد دنيا تا ابد تو خواب عميقش بمونه و نخواد صداتو بشنوه...

بايد موند...ادامه داد ...زندگي جريان داره...مثل هميشه...

 

 

نوشته شده توسط فرانك لینک ثابت
به جستجوي تو...شنبه سی ام مهر 1384 14:12
به جستجوي تو بر درگاه تو مي گريم در استانه ي دريا و علف به جستجوي تو در معبر بادها مي گريم در چار راه فصول در چارچوب شكسته ي پنجره اي كه اسمان ابر الوده را قابي كهنه ميگيرد به انتظار تصوير تو اين دفتر خالي تا چند ورق خواهد خورد؟ جريان باد را پذيرفتن و عشق را كه خواهر مرگ است ... نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني اسمان مي گذرد متبرك باد نام تو و ما هم چنان دوره مي كنيم شب را روز را هنوز را ؛احمد شاملو؛ روز ها و شب ها ميگذرن ،چه اروم،چه تند و پر از نجوا،بدون اينكه ردي از خودشون به جا بذارن،باز همون حس گنگ و مبهم،باز همون گزگز ي كه هر گوشه ميرم سراغم مياد باز همه جا شده خاكستري و سرد باز هيش كي نيست بازم تو اوج صدا و غلغله ،سكوته كه سراغ من مياد باز قاب پنجرهها شكسته باز ... نمي خوام فضا رو سرد كنم نمي خوام ياس و نا اميدي بيان سراغم مي خوام اينبار بگم لا اقل اينجا كلمات و جمله ها سايه هاي ترسناكين وسط سفيدي برگه ها نمي خوام بترسم نمي خوام اين بارم سياهيشون همه ي اين سفيدي رو بگيره طوري كه هيچي خونده نشه اما ... دستام قدرتشو نداره سردن...خيلي سرد... قلم از دستم ميفته...تمومش ميكنم بدون اينكه شروع بشه... *********** تو اين روزا و تو اين شبايي كه سياهيشون حتي از سپيدي سحر برام روشن تر و زيبا تره پي بودنت ميگردم ...كاش يه بار بين زمزمه هاي تنهاييام بيايووومنتظرتم هميشه و هرجا...
نوشته شده توسط فرانك لینک ثابت
حروف بي صدا...سخن جاويدپنجشنبه هفتم مهر 1384 17:11
زل زدم به مانيتورو دستام رو كيبورد خشكشون زده...اين صفحه ي سفيد عجب جاذبه اي داره!ولع نوشتن دوباره سراغم مياد...و صداي تايپ و فرو رفتن حرفاي سفت و سرد زيرانگشتاي من...چي نوشتم؟الف...ب...پ...ت...يادم كه نرفته؟به ترتيب ميگم؟...الفبا...كي فكر ميكرد اين حروف سرد و رسمي يه روزي تنها راه نجاتشون بشه؟..يه روزي همه ي عشق رو بشه باهاش به كسي فهموند،بشه حتي باهاشون زندگي رو فهميد،...كي ميگفت تنها صداست كه ميماند؟...اين حروف بي صدا ...ساكت و اروم تا ابد ميمونن ...چون رنگ زندگي ميگيرن ...و عشق به بودن ،...ياد اين بيت افتادم:از صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند... (ادبياتم گل كرده!)اولين باري بود كه بهشون فكر كردم...چه عالمي دارن برا خودشون...الفبا رو ميگم!(در ضمن 12 سال از اولين روزي كه ديدمشون ميگذره!)اما...راستي چقدر دير شناختمشون...
نوشته شده توسط فرانك لینک ثابت
یاد تو...بازی بادچهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 19:58

ابي اسمون بالاي سرم موج ميزنه،موهام تو خنكاي نزديك پاييز تو دست باد تاب ميخوره،و سرما اروم اروم خودشو نشون ميده،باز خورشيد زرد و كدر رو برگاي بيحال و بيرمق ميتابه و دست ر نگي پاييز رو بهشون ميكشه و اونا تو رنگ طلايي پاييز پير و خشك ،اماده ي بازي بادن،تاب خوردن تو دست باد و شكستن زير عابراي بيرحم كه هيچ وقت صداي خورد شدنشونو نمي شنون،...و باز من...باز همون حس سرد پاييزي داره سراغم مياد،اين بار دلتنگش شدم،اينبار ازش بدم نيومده،اينبار دوسش دارم،حتي غروباي دلگيرشو،حتي تنهايي ظهراي زرد و كدرشو،دوسش دارم،داره مياد،اروم اروم و بي صدا،داره مياد ،ميدوني...اينبار اومدنش منو ياد تو ميندازه،ياد وجود سبزت ،ياد رفتنت...  ،اون اومد و تو رفتي،تو هم اروم رفتي و بي صدا،صداي تو رو هم هيش كي نشنيد،تو هم با بازي باد از شاخه ات جدا شدي و رفتي،...دلم خيلي برات تنگ شده،...دوباره صداي باد مياد،يادته؟همون هوهوي مرموز ش،دوباره مياد،دستشو رو برگا ميكشه و ميبردشون،كاش برگا هيچ وقت همبازي باد نميشدن،كاش باد ...اما نه...نميشه...باد ،پاييز ،همه چي بايد باشه،تا زندگي هم باشه،تا سبزي برگا ديده شه،...

دلم برات تنگه،اونقدر كه ميخوام سوار اسب باد شم و بيام پيشت،كاش ميشد،...

                  

 

نوشته شده توسط فرانك لینک ثابت
بودن يا نبودن...یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 20:10
سكوت... به نظر همه جا ساكته،هيچ صدايي از بيرون به گوشم نمي رسه،اما... نه..يه صدا...كسي اينجاست؟!...دارم صداتو ميشنوم...منو صدا مي كني؟...پس كو،كجايي؟...داري حرف ميزني ...يه كم بلندتر...نمي تونم تشخيص بدم...اها... صداي تو خيلي اشناست...من تو رو ميشناسم...اره...تو خودتي!هموني كه هميشه تو سكوت مطلق شب صداي نجوات مياد...همون تنهايي من! چند وقته كه نبودي...فراموشت كرده بودم...اما،باز برگشتي!دوباره... تا كي ميخواي با من باشي؟...ميدوني؟شدي يه مهمون نا خونده!هي مياي،هي ميري...صداي نجواتو دوست ندارم...مي خوام براي هميشه فراموشت كنم... ولي...ميشه؟...تو خيلي وقتا با من بودي...حتي خيلي وقتا كمك بودي برام...اما من ديگه نمي خوام ...تنهاييمو نميخوام...تو رو نمي خوام... اصلا ميخوام گمت كنم،اصلا ميخوام خودمم گم كنم،مي خوام برم،ميخوام ديگه نباشم،ميخوام تو هم نباشي... تو فراموش شدي...حتما واسه همينه منم دارم فراموش ميشم...فراموشي... ميدوني ،خيلي بده باشي و فراموش شي،باشي و ديده نشي،باشي و شنيده نشي... باشي و هزار تا صورتك رنگي ببيني...نقاباي خوشرنگ...و فكر كني...به كسايي كه پشت اون نقابا به تو ميخندن... صداي مضحك خندشون... چشماي ماتشون...سرماي دستاشون...اونا رو ببيني و هنوز هم باشي...سرما رو حس كني و بموني... بودن...موندن...نبودنو رفتن...نموندن... شايد اگه بري و نباشي خيلي بهتر باشه ...بري...بري...بري...بري...
نوشته شده توسط فرانك لینک ثابت